شایناشاینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

شاینا شاهدونه ی زندگیمون

اولین گردش زمستونی

شاهدونه ام دیروز به مناسبت ماهگردت من و بابایی شما رو بردیم تله کابین نمک   آبرودومن برای اولین  بار اجازه دادم که خودت راه بری گفتم دیگه خانومی شدی       برای خودت کالسکه ب ا خودمون نبریم هر چند که بابایی گفت اگه خودش راه بره اذیتمون میکنه ولی من قبول نکردم .بالاخره رفتیم و ما هم دستت رو نگرفتیم   تا خودت بری  تو هم که ذوق راه رفتن داری نمیتونستیم بگیریمت چند بار هم     افتادی حتی حاضر نبودی با ما چند تا عکس بگیری منم کوتاه نیومدم در حین   راه رفتنت چند تا عکس ازت گرفتم.چون هوا سرد بود زود برگشتیم خونه شما   هم کمی لالا کردی بعد ...
7 دی 1392

مهمانی کریسمسی

سلام شاهدونه ی من نازگلم امشب به یه مهمانی دعوت شده بودیم شهلا جون     مثل سالهای قبل تولد حضرت مسیح رو جشن گرفت ما و آقا جون و عزیز رو هم     دعوت کرده بودشاینا جون پارسال که به این مهمانی رفته بودیم خیلی کوچولو     بودی از اول تا آخر مهمانی تو کریرت لالا کرده بودی وبه من هم خیلی خوش     گذشت ولی امسال عسل مامان جبران پارسال رو هم کردی ومن هم خیلی     کشیدم کاری کردی که شهلا جون فردا باید یه جا به جایی کامل بکنه اگر     همین طور پیش بری دیگه از مهمانی خبری نیست مجبوریم بدون شما بریم     این هم از مهمانی امشبم...
5 دی 1392

یلدای 92

چه سخاوتمند است پاییز که شکوه بلندترین شبش را عاشقانه پیشکش تولد     زمستان میکند شاینا جونم دومین یلدایت مبارک.   اینم عکسهای شب یلدای شاینا جونم خونه ی مامانیش امسال جای باباجی   واقعا خالی بود . روحش شاد .   شاینا - نورا و مهتا قبل از چیدن سفره     شاینا و دایی جوناش   ...
3 دی 1392

آتلیه مامان

مامانی این عکسات رو جمعه گذشته یعنی 22 آذر ازت گرفتم چون هوا خیلی     سردبود بیرون نرفتیم منم حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم خودم رو با شما     سرگرم کنم و یه کم از خودم هنر نمایی کردم هر چند که خیلی اذیتم کردی و   به حرفم گوش نمیدادی منم کوتاه نیومدم صبر کردم تا لالا کنی بعدمشغول به   کار شدم بمیرم برات که تو خواب ناز بودی منم مزاحمت شدم چه کنم دیگه   چاره ای جز این نبود.         اینم آتلیه مامان مریم   ...
28 آذر 1392

واکسن 18 ماهگی

دخترم بالاخره نگرانیم برای واکسنهات تمام شد امروز هم واکسن 18         ماهگیت رو زدی . ساعت 8 صبح بیدار شدم که قطره استامینافون بهت         بدم دیدم که زودتر از من بیدار شدی اصلا دلم نمی خواست از خواب       ناز بیدارت کنم معلوم بود که خیلی خوابت میاد چون چشمات باز       نمیشد   کمی با خرسی کوچولو و عروسکت بازی کردی   بعد آماده ات کردم که بریم موقع واکسن هم اصلا اذیت نکردی فقط یه کوچولو گریه کردی زود هم       ساکت شدی  تا الان که خدا رو شکر تب نداری ب...
22 آذر 1392

یه خبر خوب

عزیزکم تو این روزهایی که می گذرد یه روزه و شب هایی میاد که منو     به شدت شگفت زده می کنی.تا  الان چندین کلمه را به زبون میاری     که  چند تایش هم با مفهومه ..   . ماما  بابا کش ( کفش) آب تاب تاب ته تا (مهتا)     و خودت می تونی به تنهایی بایستی و چند ثانیه ای خودت را نگه     داری و با کوجکترین کمکی راه میری  تا صدای آهنگ می شنوی     دست  میزنی و میرقصی     فدای اون دل نازکت بشم  وقتی بهت اخم میکنم صورتت را بر می     ...
22 آذر 1392