شایناشاینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

شاینا شاهدونه ی زندگیمون

اخ جون پارک

دیروز که از خواب پا شدی فقط میگفتی  باب باب ( یعنی تاب تاب ) بردمت تو حیاط کمی تاب خوردی بعد زود اومدیم بالا چون میخواستم درست کنم بابا امیر هم قول داد غروب ما رو پارک ببره بعد از ناهار کمی لالا کردی  و بردیمت پارک       این هم پارکی که ماهه قبل با خاله زهرا و مهتا جون رفتی     ...
13 مهر 1392

آخرین جمعه تابستان 92

آخرین جمعه تابستان با بابا امیر و خاله آزیتا رفتیم لاهیجان ساعت 11 صبح حرکت کردیم ساعت 2 رسیدیم بابا امیر ما رو برد رستورانی که همیشه تعریف غذاش رو میکرد . حق با بابا جون بود واقعا غذاش عالی بود البته شما اینقدر شیطونی میکردی نفهمیدم چی خوردم     بعد از غذا رفتیم تله کابین  داخل محوطه پارک برای بچه ها گذاشته بودن وقتی چشمت به پارک خورد خیلی ذوق زده شدی دوست داشتی بری با همه ی وسیله ها بازی کنی البته بیشتر وسیله هاش تو رده سنی شما نبود  چنی تایی که خطرناک نبود با بابایی با هم سوار شدید     اینجا هم دست یه نینی بادکنک دیدی به بابا امیر اشاره دادی که این بادکنک رو میخوای ...
13 مهر 1392

سفر به مشهد اردیبهشت 92

عزیزم اولین مسافرتی که بردیمت سفربه مشهد بود 31 اردیبهشت 92 تصمیم گرفتیم شاهدونه مون رو ببریم پا بوس امام رضا تو این سفر مامانی و خاله ها هم با ما هم سفر شدن خیلی خوش گذشت شما هم خیلی دختر خوبی بودی اصلا تو جاده ما رو اذیت نکردی همش خواب بودی سه روز مشهد موندیم سوم خرداد  برگشتیم خونه . راستی گلم موقع برگشت متوجه شدم ششمین مرواریدت هم دراومد  مبارکت باشه عسلم   فدای اون نگاه کردنت بشم عسلی     اینجا هم از دیدن پیشی ذوق کردی اینجا هم رفته بودیم الماس شرق دخملی خسته شده بود بغل باباش خوابید     دست نگه دارید بذار چادرم رو ...
13 مهر 1392

جشن دندونی شاینا

عسلی یه روز داشتم بهت غذا میدادم متوجه شدم وقتی قاشق به لثه ات میخوره صدا میده دست زدم دیدم مرواریدات دراومده خیلی خوشحال شدم اون روز دقیقا 12 دی بود اول دندون پایین سمت راست   و در 25 دی دندون سمت چپ کاملا بالا اومد و 20 بهمن یه جشن کوچولو برات گرفتیم البته برات سفارش تم دادیم چون زمان تحویلش طولانی بود جشن معمولی گرفتیم جوجه طلا دیگه خسته شده بود و بغل عزیزش لالا کرد   ...
13 مهر 1392